مگر میشود کوه را بر شانه کشید؟
یادداشت غلامرضا بنی اسدی روزنامهنگار، نویسنده و جانباز هشت سال دفاع مقدس به مناسبت سالروز شهادت شهید محمدحسن نظرنژاد در هفتم مرداد 1375.
کوه بر شانه خاکریز
میایستی روی خاکریز
و من در عجبم
که خاکریز
چگونه تو را
تاب میآورد
مگر می شود
کوه را بر شانه کشید
که خاکریز
تو را
-بر شانه-
تاب میآورد
گفتم کوه
اما کوه هم
-حتی-
به اندازه پوتینت نیست
وقتی قد میکشی
به شجاعت
این را
کوههای کردستان
گواهی میدهند
وقتی
تو برای آزادیشان
از لوث وجود
ضد انقلاب
قامت کشیدی
وقتی تفنگ به دست گرفتی
وقتی
-پس از هلی برن-
جوری جنگیدی
و نیروهایت را
به رزم آوردی
که فرمانده کماندوها
زبان به تحسین گشود
که؛
بهترین شیوه رزم را
به کار گرفتی
بابانظر
چگونه میگفتی
نظامی گری نمیدانی؟
پاسخ تو اما
-به فرمانده کماندوها-
لبخند بود
و اشارهات
به یارانت این؛
به خاطر بسپرید
این گونه جنگیدن را
و اسمش را هم
بپرسید از
سرهنگ...
تو نظامی نبودی
نظامی گری نمی دانستی
اما مجاهدی بودی
که جهاد را
خوب می دانست
و خوانده بود
و از امام شنیده بود
ما «مامور به وظیفهایم»
و تو چون وظیفه را
خوب انجام میدادی
نتیجه هم
با آن میآمد
تا دنیا تو را
در قامت یک پیروز ببیند
یک پیروز تمام عیار
از رزمنده پیروز
تا فرمانده پیروز...
میایستی
روی خاکریز
و من در عجبم
که خاکریز
چگونه تو را
تاب میآورد
تو غیرت بودی
در دل سنگر
وچه بزرگ بود سنگر که تورا
نماز تورا
به آغوش می کشید
چه حالی می کرد چفیه ای که
سجاده نمازت بود وقتی
با سجده تو بوی بهشت می گرفت
وقتی کوه
غیرت را
به شهادتین مینشست به فصل تشهد
وقتی که....
خاکریز چگونه تاب میآورد تورا....
اما نه
تو به گاه جهاد
در پرواز بودی
سبکبال
از اول تا آخرین فصل
دفاع مقدس
و...
تا فصل شهادت
در اوج
بر فراز کوه
تا کوه
سر بر افرازد که...